تبليغاتX
نوشته های من - و زمین ، مثل نارنج نارسی کوچک شده است !

نمی توانم اجازه بدهم اتفاقی از این دست بیفتد

اتفاقی مانند صداهای کوچک !

من روی کلمات خوابیده ام !

مثل برهنه بودائی روی میخ ها .

مثل عاشقی گمنام روی برگ های رقصنده و نجواهای خش خش کنان . 

مثل مرده ای تنها روی خاک !

" خاک سرد ، خاک پذیرنده "

 

نمی توانم روی رویاهای زمین پا بگذارم .

نمی توانم دستم را به کشاکش جاده ها بکشم

و از زبری شن های حقیر ، سختی راهم را دریابم .

من در تن کوههای یخ زده آب می بینم

و وقتی در یک آپارتمان کوچک لانه وار ، اسیر می شوم

صدای درهای بی انگیزه ، تکانم نمی دهد .

 

من خوابیده ام و یک ابر روی سرم بارید

و همچنانکه ابر کوچک چلانده می شد

ذهن من برای دریافت حجم وسیع آسمان  ، باز تر می گردید .

 

همه چیز نشان یک ناهگونی می دهد

هیچ تعادلی برقرار نیست  و شاید ...

شاید ما در دو سوی یک خط دور ایستاده ایم

آنقدر بی ربط که به نزدیکی انجامیده است .

 

من تنها هستم ، و زمین در قلبم جا گرفته است

و می بینم سطح خاکی سختش را ، خاشاک تنکش را  !

اینجا چه بیهوده خالی است

نه خلاء ، خالی از هر چیز باهوده !

 

مسخره ترین چیز ، زمین است

که به جای آسمان در دل من نشسته است

و آنقدر سخت است که دارد از هم می ترکد

من تنها هستم

و آسمان پیش خداست

و زمین مثل نارنج نارسی ، کوچک شده است  !

(تیر ۸۵)

 

+ نوشته شده توسط منا محبی عدل در 26 Aug 2006 |