نمی توانم اجازه بدهم اتفاقی از این دست بیفتد
اتفاقی مانند صداهای کوچک !
من روی کلمات خوابیده ام !
مثل برهنه بودائی روی میخ ها .
مثل عاشقی گمنام روی برگ های رقصنده و نجواهای خش خش کنان .
مثل مرده ای تنها روی خاک !
" خاک سرد ، خاک پذیرنده "
نمی توانم روی رویاهای زمین پا بگذارم .
نمی توانم دستم را به کشاکش جاده ها بکشم
و از زبری شن های حقیر ، سختی راهم را دریابم .
من در تن کوههای یخ زده آب می بینم
و وقتی در یک آپارتمان کوچک لانه وار ، اسیر می شوم
صدای درهای بی انگیزه ، تکانم نمی دهد .
من خوابیده ام و یک ابر روی سرم بارید
و همچنانکه ابر کوچک چلانده می شد
ذهن من برای دریافت حجم وسیع آسمان ، باز تر می گردید .
همه چیز نشان یک ناهگونی می دهد
هیچ تعادلی برقرار نیست و شاید ...
شاید ما در دو سوی یک خط دور ایستاده ایم
آنقدر بی ربط که به نزدیکی انجامیده است .
من تنها هستم ، و زمین در قلبم جا گرفته است
و می بینم سطح خاکی سختش را ، خاشاک تنکش را !
اینجا چه بیهوده خالی است
نه خلاء ، خالی از هر چیز باهوده !
مسخره ترین چیز ، زمین است
که به جای آسمان در دل من نشسته است
و آنقدر سخت است که دارد از هم می ترکد
من تنها هستم
و آسمان پیش خداست
و زمین مثل نارنج نارسی ، کوچک شده است !
(تیر ۸۵)
