تبليغاتX
نوشته های من

چشمهایت را ببند

من پشت مرداب بهار ایستاده ام

و در میان شعله ها می خندم

خاموشی از طرف شب نیامده است

 

دستانت را بی خورشید گذارده ای

دستانت را در جیب های یخ زده ات  گرم می کنی  !

مرا بپوش

من طعم سرد خدا را به لبهای تشنه ات می بخشم

آرام می شوی      ستاره پریشان

 

خدا را پشت در گذاشته ای

چرا علامت ها را نمی خوانی

اشتباه شد  ٬ بخوان درست بخوان

آنچه را که می بینی من به کرِِّات پرستیده ام

خدا پشت در دیگری نیست .

 

در حوالی تو  پرسه می زنم

خوابیده ای

و شکوه در چشمانت مخفی می ماند .

 

علف ها خواب هزاران مرده بی خاک را در راه دیده اند

باز گرد  ٬ بازگرد از من

برای خنده های شاد تو

جز نگاهی کرخ شده نمانده

برای پوستت جز آتشی گزنده

 

من رویایی ندارم

هزاران شعاع می آیند

هزاران ذرات روشن

من در اتاق گیر کرده ام

و روشنایی خودش را انبار می کند

و روشنایی مرا نمی فهمد

در انبوه چراغ های کم سو

در حرکت های متواتر و همین جوری

 

تشنه تاریکی بیرون این پنجره ام

مرا ببوس تو از تبار دیگری آمده ای

تو  نقب های خورشید را می شناسی

و نقب های ماه را

 

من بی خدا بازگشته ام

من بی خدا خالی شده ام

مرا به او بسپار

تن خدا برای من است

تن من در او حل شده است

 

مرا به او بسپار

محتسب های تاریکی فراوانند

اما هیچ شعاعی در جاده قدم نمی زند

 

 ( اردیبهشت ۸۴)

 

+ نوشته شده توسط منا محبی عدل در 8 Feb 2007 |

حالت چطور است ؟

خواب اساطیر دیده ای ؟!

 

تنفس را بیاموز

من در چندمین مرتبه درخت ایستاده ام

ودستهایم ٬ در چندمین پرش پرنده

و چشمهایم

در تکرار او متوقف شده است  .

 

پایه ایم ٬ برای نیم سوختنمان  !

 

این کوچه سزاوار تپش نیست

این برگ سزاوار نقاشی شدن

و آری من سزاوار تو نیستم  !

 

موهایت را روی پیشخوان جا گذاشته ای

همانجا که ساعت دیگر از کوک ایستاده است

نگاه تو بر آینه ثابت مانده

و چشمهایت در جاده ها می لولند .

 

باران پشت همین پنجره هم می بارد .

 

بازگرد

بازگرد عزیزم

خداحافظی وظیفه ماست .

(پائیز ۸۳)

 

+ نوشته شده توسط منا محبی عدل در 1 Nov 2006 |

نمی توانم اجازه بدهم اتفاقی از این دست بیفتد

اتفاقی مانند صداهای کوچک !

من روی کلمات خوابیده ام !

مثل برهنه بودائی روی میخ ها .

مثل عاشقی گمنام روی برگ های رقصنده و نجواهای خش خش کنان . 

مثل مرده ای تنها روی خاک !

" خاک سرد ، خاک پذیرنده "

 

نمی توانم روی رویاهای زمین پا بگذارم .

نمی توانم دستم را به کشاکش جاده ها بکشم

و از زبری شن های حقیر ، سختی راهم را دریابم .

من در تن کوههای یخ زده آب می بینم

و وقتی در یک آپارتمان کوچک لانه وار ، اسیر می شوم

صدای درهای بی انگیزه ، تکانم نمی دهد .

 

من خوابیده ام و یک ابر روی سرم بارید

و همچنانکه ابر کوچک چلانده می شد

ذهن من برای دریافت حجم وسیع آسمان  ، باز تر می گردید .

 

همه چیز نشان یک ناهگونی می دهد

هیچ تعادلی برقرار نیست  و شاید ...

شاید ما در دو سوی یک خط دور ایستاده ایم

آنقدر بی ربط که به نزدیکی انجامیده است .

 

من تنها هستم ، و زمین در قلبم جا گرفته است

و می بینم سطح خاکی سختش را ، خاشاک تنکش را  !

اینجا چه بیهوده خالی است

نه خلاء ، خالی از هر چیز باهوده !

 

مسخره ترین چیز ، زمین است

که به جای آسمان در دل من نشسته است

و آنقدر سخت است که دارد از هم می ترکد

من تنها هستم

و آسمان پیش خداست

و زمین مثل نارنج نارسی ، کوچک شده است  !

(تیر ۸۵)

 

+ نوشته شده توسط منا محبی عدل در 26 Aug 2006 |

 

انسانها را نشانی از ناگفته ها باقی می ماند ...

 

فرهاد به یوسف گفت :

می دانی عشق را چند بار شکسته ام

و هیچ بارانی بر یاری نبارید !

یوسف گفت : من دستمالهای کاغذی جیب های تو را می شناسم

آنها را روزی کودکی

به اشارت باد پرپر کرد !

فرهاد گفت : انسانها را نشانی از ناگفته ها باقی می ماند

که در چشمان هر رهگذری بارقه ای می شکفاند

و یوسف دست خود را در افق پرواز داد و گفت :

آنجا نهایت نگاه من

در هیچ گره خواهد خورد !

فرهاد سکوت کرد

دستهایش را در جیب پنهان نمود

و سوت زنان از دامنه کوه پایین سرید

در نگاهش اما مردی

در عشق ایستاده بود .

(بهار ۸۳) 

+ نوشته شده توسط منا محبی عدل در 12 Jul 2006 |

 

 با سلام به دوستان عزیز.

سه قطعه شعر ذیل را حدود ۴ سال قبل

به یادمان  دکتر مجید ابوالحسنی عزیز

نوشتم که تابستان سی و سه سالگی اش را به بهار جاودانه پیوند زد.

 و امروز دوباره تکرار می کنم

به یاد مادرم

(که تنها کلمه مادر تمام لطف ها و موهبت های وجودش را می نمایاند)

و چندان زمانی از پروازش نمی گذرد.

 

راستی گویا خبری شده

چه غریبانه پرواز را آغاز می کنند

بی خداحافظی کوتاهی

و چه غمگنانه

بر بام آسمانها جولان می دهند.

آری در عروج چیزی هست

که انسان را از زمین جدا می کند.

گویا کسی رفته باشد

برای همیشه رفته باشد.

 

***

 

روی صدای شقایق

آبشاری از نور جاریست

و سایه نگاه پاکی روی ابر

خاطره سبز اعتقاد تو را

در باورهای من عمیق می کند. 

سوی کارهای بزرگ

راهیست به عظمت بزرگی تو.

روحشان شاد

 

 

+ نوشته شده توسط منا محبی عدل در 1 Jun 2006 |

 

خورشید نیز روزی می میرد.

 

و من که در سیاهی خویش غوطه ورم

چه بی خبرم

از تپش ستاره در قلب شب

چه بی تابم از اندوه بی او بودن

چقدر فرشته وار نگاه می کنم

و فریب می دهم ذهن خودم را با اوهام

آرزوها

پل های کوچک نیاز هستند

از آنها باید گذر کرد

با ید ثمره نگاه تو را

در چشمان ناپاکم

به زیبایی جستجو کنم

پیش از آنکه همرنگ مردمک هایم شده باشند

زیرا خورشید نیز

روزی می میرد.

(تابستان ۸۱)

+ نوشته شده توسط منا محبی عدل در 1 Jun 2006 |

 

دریغ

دیروز   مرده ای بودم کفن پوشیده

                                                       و دنیایم قبر

                                           امروز    کرمی که سیب می خورد

                                                       مرده های در کفن پیچیده را

                                                       و دنیای حقیرش 

                                                       نه حتی قبر

                 که تاریکی خوردن مرده هاست.

(بهار ۸۱)

+ نوشته شده توسط منا محبی عدل در 1 Jun 2006 |

 

و صدای ممتد کف زدنهای یک نفر ...

هزاران صندلی خالی

یک تریبون ٬ با دو میکروفون

هیچ کس

برای سخنرانی نیامد

و صدای ممتد کف زدنهای یک نفر

که لبخند می زد.

(زمستان ۸۱)

+ نوشته شده توسط منا محبی عدل در 1 Jun 2006 |

 

با سلام.این  متن  از  متونی  است که

من به عنوان اولین شعر های خودم

معرفی کردم و مورد توجه دوستان قرار گرفت

 و یادمانهای نیکویی به جا گذاشت.

به عنوان خاطره و شروع ....

 

جامدادی ام چه خالیست

و زیر سیگاریش

که با نقش برج پیزا

کج می شود

تا نگاهم

همیشه در سکوت

بغض کند

بخندد

و من و سیگارش

خاموش شویم .

چمدانم را می بندم

عشق هم دود می شود

چون کبریت خیسی

که آتش نمی گیرد

می سوزد

ومن  خاکسترم را

هر روز در زیر سیگاریش می بینم

و جعبه هایی

که خودم   و آنها را

دور می اندازم

شاید روزی

در سطل آشغال پیدایم بکنی

با خاکستر های سیگارش

در کنار برج پیزا !

 (بهار ۸۱)

+ نوشته شده توسط منا محبی عدل در 23 May 2006 |

   

و خدایی که در این نزدیکی ست ...

 

با سلام .  دوست داشتنی های این سایت

شامل شعر ها و نوشته هایی است از نویسندگان ایران و جهان

در آن حد که مورد مطالعه و خوانش من قرار گرفته و دوست داشته ام .

امیدوارم شما هم از این متون لذت ببرید

و مرا با شاعران و نویسندگان جدید و خوب بیشتری آشنا کنید .

درقسمت نوشته های من 

نیز آنچه از قلم من برمی خیزد درج شده است .

با کمال اشتیاق منتظر بازدید و نظرات و پیشنهادات  مفید شما هستم.

با سپاس 

 

+ نوشته شده توسط منا محبی عدل در 23 May 2006 |